X
تبلیغات
فیسپوک - خاطرات خنده دار

فیسپوک

...!!خنده!!...

یه پسر بهم اس داده، دوس پسر نمیخوای.

من گفتم:نه خیلی ممنون.

پسر گفت: حالا یکی که اشکال نداره...

بنده خدا مخاطب های موبایلمو ندیده
:))))))))))))))))) : D
تاريخ دوشنبه 2 اردیبهشت1392سـاعت 11:6 PM نويسنده زهرا••••
به دوستم میگم: اس عاشقانه ی قشنگ داری برام بفرستی؟

میگه: برا مخاطب خاصت میخوای؟

میگم: پ ن پ میخوام برا بابام بفرستم تا اونمforward کنه برا مامانم!!!!!!!!


دوست باهوشه من دارم؟؟؟؟

تاريخ یکشنبه 18 فروردین1392سـاعت 6:20 PM نويسنده زهرا••••
دیدم پسر دایی ۸ سالم داره با هندزفری آهنگ گوش میده

 رفتم پیشش بهش میگم : داری چی گوش میدی ؟

میگه : واسه سنت مناسب نیست ! الان من چی بگم واقعا ؟؟

تورو خدا فک و فامیله داریم ؟؟

تاريخ شنبه 17 فروردین1392سـاعت 5:17 PM نويسنده زهرا••••
صبح كه از خواب بيدار شدم اولين سوالي كه برام پيش اومد اين بود كه

من كجام؟!!!

يه كم كه دقت كردم فهميدم مامانم اتاقم رو تميز كرده

:)))))

:|

تاريخ یکشنبه 11 فروردین1392سـاعت 5:35 PM نويسنده زهرا••••
اگه دیدین کسی با زبون خوش از دستشویی خارج نمیشه

 کافیه بگین موبایلت زنگ میخوره، در کمال حیرت خواهید دید

که چون غزالی چموش چنان از دستشویی میاد بیرون که شما
تو دستشویی همش به این فکر میکنید

که اون کیه که به خاطرش دستشوئی رو رها کرده؟!!!!! :)))))))


تاريخ پنجشنبه 8 فروردین1392سـاعت 9:19 PM نويسنده زهرا••••
بالاخره نیمه گمشده مو پیدا کردم ، زیر تخت بود !

هی میگم کسی اتاق منو مرتب نکنه وسایلم گم میشه !!!

تاريخ یکشنبه 6 اسفند1391سـاعت 7:52 PM نويسنده زهرا••••
تا حالا دقت کردین اگه تو مترو الکی شروع به دویدن بکنید

ملت هم همینطوری دنبالتون میدوند…..! :)))

تاريخ یکشنبه 6 اسفند1391سـاعت 4:48 PM نويسنده زهرا••••
وقتی می پرسی چیزی میخوریین؟

اونی که میگه من یکی دو لقمه باهات میخورم،

جدا موجود ترسناکیه

تاريخ پنجشنبه 3 اسفند1391سـاعت 6:27 PM نويسنده زهرا••••
چند سال پیش پدر شوهر عمه م فوت کرده بود و ما رفته بودیم تبریز برای مراسم.

تو مسجد که بودیم عمه م دم در وایستاده بود و از مهمونا تشکر میکرد و

 گریه میکرد.یکی از مهمونا موقع خداحافظی عمه مو بغل کرد و عمه م

حواسش نبود و دماغشو با روسری اون خانومه پاک کرد.

ما دیگه مرده بودیم از خنده!!!!

تاريخ سه شنبه 1 اسفند1391سـاعت 5:58 PM نويسنده زهرا••••
الان یکی زنگ زده میگه : چطوری دختره خوشتیپِ خوش اندامِ تو دل بروِ

و با نمکِ خواستنى ؟؟؟

نشونی هارو درست دادا ، ولی شماره رو اشتباه گرفته بود کصافط...!!!

تاريخ دوشنبه 30 بهمن1391سـاعت 5:17 PM نويسنده زهرا••••
ﺑﺎﻭﺭﺗﻮﻥ ﻧﻤﯿﺸﻪ 2ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﺰﺍﺣﻤﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﻫﯽ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﻬﺎﻡ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺕ
 ﺷﺎﺭﮊ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﺗﻮﺩﺭﺭﻭﺯ ﭼﻦ ﺗﺎ ﺍﺱ ﺑﻢ ﺑﺪﻩ ﺍ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﺁﻡ ﻫﯽ ﺍﺱ ﭘﺸﺖ ﺍﺱ ﻣﻨﻢ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ
 ﺗﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﮎ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﺟﻮﺭﺍﯾﻨﻢ ﻫﯽ ﻣﯿﺰﻧﮕﯿﺪ ﮔﻮﺷﯿﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻬﻮ ﺩﺧﻤﻠﻪ ﮔﻒ
ﺍﻟـــــــــــــــــــــــــﻮ !
ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ 2 ﻣﺎﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ،ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺩﻋﻮﺍﯾﯽ ﮔﺮﻑ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﮐﻢ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﯿﺴﺎﯼ
ﻫﻤﻮ ﭘﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﮑﺸﯿــــــــــــﻢ ! ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﮕﻒ ﭼﺮﺍﺍﺯ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﭘﺴﺮﻧﯿﺴﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ
چهﻣﻮﻗﻌﯿﺘﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺍﺯﺩﺱ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺨﺎﻃﺮﺗﻮ؟؟؟ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﻏـــــــــــــــــــــﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻧﻦ به خدا


تاريخ یکشنبه 29 بهمن1391سـاعت 5:27 PM نويسنده زهرا••••

داشتم تو خیابون راه میرفتم که یک پراید اومد دو تا مادام پیاده شدن با

چه غروری. بعد پرایده اومد دنده بزنه بره دنده جا نخورد وزاررررررررررررررت

صدا داد. یکی از مادام ها گفت ای وای فک کنم ماشین بهروز شکست

همون جا من به چاه نفت رسیدم


من؛)))

پراید 17میلیونی؛/////

سایپا مطمئن:0

بهروز (0_o)

مادام:-#


تاريخ شنبه 28 بهمن1391سـاعت 10:40 PM نويسنده زهرا••••

اولین جلسه ی ریاضی این ترم رفتم سر کلاس دیدم حدود ۸۰، ۹۰ درصد

بچه ها آشنان! استاد هم همون استاد ترم قبلمون بود. یه خورده اینجوری (O_o)

شدم بعد گفتم ببخشید استاد اینجا کلاس ریاضی۱ هست دیگه، درسته؟

گفت آره!!!

خخخخخخ... من فکر میکردم اشتباهی اومدم تو کلاس ریاضی ۲،

نگو بچه ها همه افتاده بودن داشتن دوباره ریاضی ۱ میخوندن!


یعنی یه همچین کلاس باهوش و با استعدادی هستیم ما!!!

تاريخ شنبه 28 بهمن1391سـاعت 4:40 PM نويسنده زهرا••••

یکی از فانتزیام اینه که دارم با یه پراید هاچ بک گوجه ای از افق میام خونه

و دستم تو دماغمه و بینیمو در میارم گیلی گیلی میکنم و میندازمش

تو خیابون بعد یهو گوشیم زنگ میخوره منم تبلت جدید اپلمو از تو جیب

شلوار کردیم که 1600 تا پیلیسه داره در میارم و میگم بنال :))


بعد اون یارو میگه بهتره خودتو از این بازی بکشی بیرون :))

میگم کدوم بازی کککصصصاااااااافططط :))

میگه همون بازی کثیف :))

بعد من متوجه میشم وارد یه بازی کثیف شدم و سریع گوشیمو قط میکنم

و میرم تو یه حموم عمومی خوب خودمو میشورم که از این

بازی کثیف بیام بیرون:)))))

بعد دوباره یارو زنگ میزنه ازم تشکر میکنه و میگه ولی خداییش

گوشیت خیلی زاقارته بهتره یه گوشی جی ال ایکس بگیری بعد من

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میکنم و میگم داداش شلوار کردی

مال همچین موقعیتاییه دیگه :))

خداییش اون صبر و حوصلتون تو حلقم ینی بازم میخواین ادامه بدم....:))


تاريخ جمعه 27 بهمن1391سـاعت 9:50 PM نويسنده زهرا••••

از راه اومدم سلام کردم رفتم تو اتاقم

شاید نیم ساعت شد که یهو صدای مامان و بابام رفت بالا.

باز من داشتم حرص می خوردم

هی هیچی نگفتم دیدم صداشون داره می ره بالاتر

گوشیمو برداشتم زنگ زدم رو شماره خونه مامانم رفت شماره منو دید

به بابام گفت زهرااا دوباره رفت بیرون؟بابام گفت نمی دونم...


خلاصه گوشیو برداشت گفت بله؟گفتم مامان من الآن پیش دوستم

تو مغازشم (1000متری خونمون).گفت خب

گفتم خب نداره دیگه صداتون داره تا اونجا میاد دوباره چتون شده شما دوتا؟

گفت جی می گی صدامون اومد؟ گفتم بله یکم آروم تر


گوشیو قطع کرده به بابام می گه تو دعوا که حرف بدی نزدیم که؟

منم توی اتاقم یهو زدم زیر خنده


اومدن تو اتاق

مامانم گفت اگه تو نبودی حالا تا صبح داشتیم دعوا می کردیما

خدایا شکرت که زهراااا و دارم


فک و فامیله ما داریم؟


تاريخ جمعه 27 بهمن1391سـاعت 7:50 PM نويسنده زهرا••••
مـامـانم : زهرااااااااا؟


مـن : بلــه ؟؟


مـامـانم : زهراااا؟


مـن : بلــه ؟؟


مـامـانم : زهراااااا ؟


مـن : هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ؟


مـامـانم : جــونت در اومــده نمی گــی جون ٍ دلــم ؟؟؟!


بیشــور پَــری روز به پسـره گفتـــی !!


مـن : جــون ٍ دلــم دنیــام ... هستیــم ...


مـامـانم : زهـــر ٍ مــار ... مــرض!!


اســم ٍ پسـر ٍ میــاد چه جَـو گیــر میشــه ...


مـن : به شمــا دارم می گـــم!


مـامـانم : غلــط کــردی!!! مــگه مـن کشــته مـرده ی ٍ توام؟؟؟


مـن : (


یه ربــع بعد ...


مـامـانم :زهراا ؟


مـن : بلـه ؟


مـامـانم : بلـه و کـوفت تو اصـلاح نشـدی ؟؟


مـن : جـوووووووووووووونـم؟


مـامـانم : بیـا باز یـاد ٍ پســر ٍ افتـــاد :پی


مـن:/

نه مـامـان ٍ دارم مـــن ؟؟؟؟؟؟


تاريخ چهارشنبه 25 بهمن1391سـاعت 5:17 PM نويسنده زهرا••••

به بچه داداشم تازه با زور 9سالشه میگم داماده عمه میشی بیای دخترمو بگیری؟


میگه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد!!!!!!!من 0_O


بهد میگم خوب اگه شوهر کردم تو میای با دخترم عروسی کنی؟


میگه اگه باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلن


زن زندگی باشه.....شاید بگیرمش!!!!!


دوباره من0_O


من همسن این بودم فکر میکردم مامان بابام با هم خواهر برادرن....


تاريخ یکشنبه 22 بهمن1391سـاعت 7:55 PM نويسنده زهرا••••
یکی از بچه کوچیکای محلمون میگفت از یکی شنیده با ترکیب

ماست و آبلیمو آب انگور، بنزین درست میشه! منم گفتم آره اگه فلفل

قاتیش کنن بنزینش سوپر میشه! بعدش گفتم یه سری دوستام کارشون

همینه ولی تازگیا اشتباه کردن یه هواپیما احتمالاً سقوط کنه به زودی.

روم به دیوار اگه دروغ بگم. همون شب یه هواپیما رو نزدیک قزوین سقوط کرد!

حالا پسره منو از باباش بیشتر قبول داره!
تاريخ جمعه 20 بهمن1391سـاعت 5:18 PM نويسنده زهرا••••
یکی از سوالایی که وختی ازم پرسیده میشه سعی میکنم نشنوم و صحنه

رو با آرامش ترک کنم :

زهراااااااااااااااااا...آب کتری جوش اومده ؟

لامسب عواقب بعدی ناجوری داره !

قوری رو باس بشوری ...

چای رو دم کنی ...

صبر کنی رنگ بده ...

یه سینی چایی بریزی ...

اوووووووووووه مسیر زندگی آدم عوض میشه

شمام اینطوری هستین عایا ؟!؟!؟!؟!

تاريخ چهارشنبه 18 بهمن1391سـاعت 9:53 PM نويسنده زهرا••••
یه دهه هشتادی داریم تو فامیل ؛ پدرومادرش جرات ندارن از گل نازک تر

بهش بگن ؛چرا ؟ چون تهدیدشون میکنه؛ به اینکه ازدواج میکنه ووالدینینشو

تنها میذاره تا از غم دوری این جلبک دق کنن.

من همسن اون بچه بودم تنها چند کلمه بلد بودم:


(بابا -ماما- ددر-نونو-لالا- و .....)!!!!!!!!

تاريخ چهارشنبه 18 بهمن1391سـاعت 7:48 PM نويسنده زهرا••••

آغـــــا به یک دوس پسر برای ولن تایــــن نیازمندیم که.

.

.

.

.

بعـــد ِ اینکه کادومو داد تو افق مـــــحو شــــــه :)) :D از دستش خـــــــلاص شیــــــم:|

تاريخ دوشنبه 16 بهمن1391سـاعت 9:41 PM نويسنده زهرا••••
طرز نمره گرفتن پسرا و دخیا از استاد مرد: پسرا:استاد به جون مادرم

خرج خونه و دانشگارو خودم میدم مادرم مریض بابام مرده 2شیفت کار میکنم

واسه همین نتونستم خوب درس بخونم !

 دخیا:اســـــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد !!!!
تاريخ دوشنبه 16 بهمن1391سـاعت 2:38 PM نويسنده زهرا••••

یه بار اینقـدر تو ورق امتحانم چرتـــ و پرتـــــ نوشتم به جـــرم توهین به شعور استاد


به کمیته انضباطی دانشگاه معرفی شدم :|


تاريخ جمعه 13 بهمن1391سـاعت 5:28 PM نويسنده زهرا••••
آقا ما یه غلطی کردیم جریانه افق و فانتزی رو برا مامانمون گفتیم،

حالاهر وقت ازش پول میخوام میره تو افق محو میشه!!!!

تاريخ پنجشنبه 12 بهمن1391سـاعت 5:11 PM نويسنده زهرا••••
آقا یه پسر دایی دارم دهه هشتادی گودزیلا پیشش لنگ میندازه

 دیشب داشتیم می رفتیم عروسی دو تا دخترم کنار داشتن می رفتن

یه دفعه بلند گفت پخخخخخخ عاقا این دو تا دختر از ترس تو افق محو شدن

مام که داشتیم زمینو شخم می زدیم از خنده.

تاريخ پنجشنبه 12 بهمن1391سـاعت 5:8 PM نويسنده زهرا••••
یکی از فانتزیم اینه چندسال دیگه تو اوجِ فانتزی


گفتن فانتزی رو ببوسم بذارم کنار


عرصه رو واسه جوونترا باز بذارم برم یه گوشه بشینم فقط فانتزیها


رو نقد و بررسی کنم نقاط ضعف و قوتشون رو بهشون گوش زد کنم
........

طرفدارها هم لقب استاد بزرگ فانتزی رو بهم بدن بعد بیان بغلم


کننو بندازنم بالا همین که انداختن بالا بمب دودزا بزنم تو دود محو بشم


تاريخ دوشنبه 9 بهمن1391سـاعت 10:50 PM نويسنده زهرا••••
تاريخ دوشنبه 9 بهمن1391سـاعت 7:30 PM نويسنده زهرا••••

یک از سوتی های زندگی این بود که........


زن همسایه بعد سلام و علیک پرسید: ماما بابا چی کار میکنن؟

 بعد من گفتم بله! خیلی ممنون! مرسی! با اجازه خدافظ !!!

زن همسایه :/


حالا سوتی رفیقم: همون زن همسایه بعد سلام علیک پرسید

 حالت خوبه چطوری؟ رفیقم: ((تشکرات فراوان))


فک کنم زنه خود کشی کرده چند روزی ازش خبر ندارم!

 

تاريخ سه شنبه 3 بهمن1391سـاعت 7:0 PM نويسنده زهرا••••

با داداشم رفتیم خرید. یه دفعه دیدم داداشم داره

 با یه پسره روبوسی میکنه و همچی با طرف گرم گرفته

 که هرکی ندونه فکر میکنه بهترین دوستشو که

 با هم یه روح تو دو تا بدن هستن دیده.

 خلاصه بعد از کلی خاطره تعریف کردن واسه هم بالاخره

 از هم خداحافظی کردن. از داداشم میپرسم کی بود پسره؟

 

داداشم: نمیدونم هرچی فکر میکنم که کجا دیدمش یادم نمیاد.

 اصلا نمیدونم کی بود یارو.


یه هفته از این اتفاق گذشته ولی من همچنان دارم زمینو گاز میزنم
 

 

تاريخ سه شنبه 3 بهمن1391سـاعت 6:3 PM نويسنده زهرا••••

اوایل سال تحصیلی بود! دوتا از همکلاسیامون مدام واسه هم کری میخوندن!

 

یروز زدن دکوراسیون همو پایین آوردن! هیشکی هم کلاس نبود!

 

اومدیم کلاس دیدیم بعله!یکیشون اون یکی رو خفت کرده!

 

داری واسش شاخو شونه میکشه!کار رسید به فحش وفحش کشی!


اولی:خیلی کصافطی


دومی:خودت کصافطی


اولی:فکر کردی با خر طرفی؟


دومی: خودت با خر طرفی!!!!


مام همینجوری هنگ کردیم!و همینطور اولی ادامه میداد

 

 که فکر کردی با گاو طرفی دومی هم میگفت خودت با گاو طرفی

 

!بعله!مام زمینو گاز میزدیم!با همچین آدمایی ما همکلاسی بودیم

 

تاريخ سه شنبه 3 بهمن1391سـاعت 4:47 PM نويسنده زهرا••••
яima